تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک
همراه شو ای عزیز که این درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود

نیستم بیگانه، هستم آشنایت یا علی

از ازل دل داده بر مهر و ولایت یا علی

تا جمال خویش را در کعبه حق ظاهر کند

پرده گیرد از جمال دلربایت یا علی

 

**امروز خیلی خوشحالم

*دلم می خواد کلی خوشحالی کنم

**چرا؟چون...والبته چون....(نمی شه بگم)

+ نويسنده دوشنبه پانزدهم تیر 1388

ساعت 20:27

توسط مسافر |

مپرس از من، من گمگشته در رويای رنگينم
مرا بگذار، ها! بگذار با اندوه شيرينم


پُر از تنهايی ام، از خاطر عالم فراموشم
مپرس از من، من همسايه با غمهای ديرينم


من از روز ازل از آرزوی خويش واماندم
چگونه طی کنم اين جاده را با پای چوبينم


من و اين آسمان سوخته، اين ابر بغض آلود
خدايا! گريه هم ديگر نخواهد داد تسکينم


تماشايی است چون آغاز من پايان دلگيرم
من اين ها را همه ای دل از چشمان تو می بينم

 

 

+ نويسنده سه شنبه دوم تیر 1388

ساعت 17:38

توسط مسافر |

سلام...سلامي پر از درد...دردي پر از آه...آهي پر از غم...غمي از روي اين همه نابودي..!!
قبل از انتخابات من فقط يه دغدغه داشتم اونم اين بود که کي بهتره؟؟ رسيدم به بد و بدتر اما
نشد انتخابشون کنم آخه بد با بدتر چه فرقي داره شايد درجه ي بدتري بيشتره!!!
تبليغات هواداراي نامزدارو يه جوزده گي (!)خوندم..!بد و بدترو حلاجي کردم....تا رسيدم
به برگ سفيد يا بهتر بگم خطي خطيو بدون اسم تو دستم که لغزيدو افتاد تو صندوق...!
رئيس جمهور 4سال آينده ي کشورم ديگه واسم مهم نبود....شجاعت داشت....آره اما شجاعت
دروغ گفتن جلوي چشم 70 ميليون هموطن ستودني نبود...بازي با احساسات مردم به جاي
جذب مخالفا .....زير سوال بردن تمام افکار و نظرات مردم...همه تو چشمم نقش تنفر داشتن!!
من هنوز همونم....
اما مخالفتر از هميشه....معتقد تر از هميشه...حالا ديگه حتي جو زده گيه همين
طرفدارا واسم قابل احترامه...چون ديدم..نشينيدم...
چون چشمام هنوز سوي انصافش را از دست نداده...
تصور اينکه توي کشور عروسک دست سياست مدارا باشيم و هر طور ميخوان
مارو با آهنگاشون برقصونن
واسه ما ننگه...
سکوت در برابر اين همه نامردي ذلته....
من به عنوان يه ايراني به رئيس جمهور شدن آقاي احمدي اعتراض ندارم..
اعتراض من به خاطر ناديده گرفتن مردمه کشورم..ناديده گرفتن راي ميليونها هواداره...
درد اين همه اجبار انقدر سنگين شده که درد باتوماي نا حق شما در برابرش هیچی نیست

آهاي آقايون مدعيه جمهوري اسلامي..سوال ما اينه 663 هزار راي آقاي محسن رضايي کجا رفت؟
چطور جلوي چشم ميليونها ايراني که چشم به تلويزيون دوختن و صادقانه به شما
اعتماد کردند 663 هزار راي و بعد از 2 ساعت 578 هزار راي اعلام کردين..؟؟
آقاي رهبر جمهوري اسلامي..آقاي مدعي اسلام...شما اگه علم غيب اينو داشتين که آقاي احمدي
دقيقا" 24 ميليون راي خواهند آورد اصلا" چرا انتخابات برگزار کردين؟؟ چرا اين همه وقت و پول خرج کردين؟
چرا به شعور مردم توهين ميکنين؟
دانشجوي ما به کدوم گناه تو خوابگاهش مورد حمله قرار ميگيره؟
خون هموطن من به کدوم گناه ريخته ميشه؟؟
فقط واسه اينکه حقشو ميخواد؟؟؟
پس لطفا" ازين به بعد اسمي نه از خدا ببر نه از حکومت حضرت علي....
اين پيشوند نمادينم از کنار اسم ايرانه من بردار....

 

زنده باد ایران....

+ نويسنده جمعه بیست و نهم خرداد 1388

ساعت 21:0

توسط مسافر |

يه اتاق خلوت پاک چه ابعاد ساده اي داره...
وسعتش به تنگي دلم.....
شيشه ي پنجره اش به نمناکي پلکام...
تک تک مي چينمشون دور اتاق چينشي به سبک دل...
همه ساکت...
همه دست به سينه....
يکيشون خيلي شيطونه....
يکيشون خيلي آرومه....
يکيشون خيلي سرده,فکر کنم اينم مرده....
باز ميشمارم.....
اينبارم يکي کمتر شده....
روز اولي که چيدم خيلي بودن...اما حالا فقط چند تاش مونده
ديگه مثل روزاي اول شلوغ نمي کنن...ديگه نميخندن تا باهاشون بخندم....
حتي اون شيطونه هم داره سرد ميشه....
نکنه همه بميرن....يکيشون خيلي با معرفته. به من قول داده هيچوقت نره...
هيچوقت نميره...هيچوقت سرد نشه....
اسمش...
نميگم ميترسم اينم ازم بگيرن...
مي ترسم مجبور بشم اينم بکشم....
اين بزرگه همين طور زل زده تو چشام...انگار داره التماس ميکنه نذارم بميره
اما من....دستام خيلي کوتاه شده
بغلشون ميکنم بازم مثل هميشه از اشکام خيسه آب ميشن
نکنه سرما بخورن!!!؟
اونا دوست ندارن خيس بشن واسه همين زود ميرن...
فقط من مي مونم با تنهايي...
آخ نبايد اسمشو ميگفتم....!!!
تنهايي مثل هميشه تو گوشم زمزمه ميکنه:  آدمک آخر دنياست .....آدمک مرگ همين جاست
نگفت بخند آخه اون فهميده لباي من از رو صورتم پاک شد.....

آره درست ميگه...بعد از مرگ اون همه آرزو ...بايدم آخر دنيا باشه!!

يه جا خوندم که خدا غمو با ما آدما راهي دنيا کرد تا ما به يادش بيوفتيم...
اما من ميخوام بگم خداجونم با اين همه غم من بيشتر دارم ازت دور ميشم...
با اون همه عظمت فکر نميکنم يه ذره آرامش چيزه زيادي باشه..!؟

+ نويسنده شنبه نهم خرداد 1388

ساعت 22:55

توسط مسافر |

بازم غروب...


بازم يه دل تنگ....


بازم تنهايي من و پنجره رو به آسمون...

.
بازم تکرار...بازم قانون!
امروز دلم  باز گرفت,خيلي گرفت وقتي فهميدم بازم رسيدم به يه قانون که باهام کاري ميکنه که ديگه نتونم روزارو تک تک بشمارم...واسه رسيدن!
امروز حتي خوده قانونم به چشماي اشکي من نخنديد....اونم دلش سوخت!!!!
امروز ديگه تو شلوغي تنها نبودم...تو تنهايي تنها بودم!! ديگه ازون شلوغي ظاهريم خبري نبود...اصلا" امروز خبري از تنهايي هم نبود!!
ديگه گردن کج کردن جلوي قانونم به دادم نرسيد!!!
امروز حتي نتونستم زورکي بخندم!!! امروز بازم جاي سيلي قانون رو صورتم موند....کبود شد....
امروز از خدا خواستم....
خدا جون کاش همين جا کات بدي ...خدا جون نقشمو از ياد بردم...خداجون نميدونم چيکار کنم...خداجون تو صحنه گم شدم...
خداجون ديگه آرزويي ندارم که سرمو رو شونش بزارم گريه کنم...خداجون ازين الکي گشتن خسته شدم..
خداجون ديگه حتي تنهاييام سراغم نمياد شايد اونم از اين همه قانون دلگيره....خداجون کاري کن...اما خدا فقط سکوت کرد.....
مثل هميشه نشستم روبروش چشم تو چشماش .. دست تو دستاش... سرم رو پاهاش... و دلم دلتنگ حرفاش....اما ...سکوت کرد!

 

جان من سرّ مرا هیچ مگو
رنگ رخسارۀ من بی خبر از سرّ درونم گشته

 

 

+ نويسنده سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

ساعت 19:52

توسط مسافر |

مامانش ازش پرسید: دوسش داری؟
گفت:آله
پرسید:چقدر؟
گفت: شد تا
بهش گفتم: اما من تو رو هزار تا دوس دارم
خندید و با اون دستای نازش لپمو کشید......
آخ! چقدر بهش حسودیم شد....به دنیاش ... به نهایت دوست داشتنش..
به صداقت توی چشاش ....به مهربونیه بی ریاش...
اون موقع با خودم فکر کردم که چقدر خوب می شد  آدما همیشه بچه می موندن...
من فقط اونو بلند کردم که دستاشو بشوره ...اون انقدر قدر شناسه...
که حد دوست داشتنه منو نهایت اعداد دنیاش اعلام کرد....
شاید اونم وقتی بزرگ بشه مثل همینا....انگشته عسلی  توی دهنشو محکم گاز بگیره....
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش            هیچوقـــــــــــــــــــت         بزرگـــــــــــــــــــــــــــ          نمی شـــــــــــــــدیم  !!

اشک

بي خبر از من کجا رفتي...؟

چرا ديگر وقت دل گرفتگي هاي خاکستريم،

سراغم نمي آيي...؟

 

+ نويسنده شنبه بیست و دوم فروردین 1388

ساعت 20:50

توسط مسافر |

باز هم  تنها خواهم نشست...

با
آرزوهاي سوخته ام

            با يک مداد، 

                           پر از واژه هاي زغالي

 پشت پنجره ي روز،
خيره به آسمان آبي و دل گرفته،

                         به انتظار يک غروب ديگر،

                                                              پر از خاطره هاي هر لحظه...

مینویسم...
                  از روح....
می سرایم ...
                        از عشق....
و در این ظلمت شب به دنبال یگانه قفسی میگردم
                                                              که در آنجا همدم عشق خدا,آزادی است....
                                     و به یاد رخ دوست تکه نانی کافی است....

آن سوي دلتنگي ها هميشه خدايي هست که داشتنش جبران همه ي نداشته هاست


+ نويسنده شنبه پانزدهم فروردین 1388

ساعت 20:35

توسط مسافر |

کسي که با او شهامت ان مي يابي که خودت باشي. با او روح تو عريان حضور مي يابد.
                                               کسي است که از تو مي خواهد که صورتک از چهره برداري و فقط ان باشي که هستي.
از تو نمي خواهد که بهتر يا بدتر باشي.

                                         وقتي با او هستي احساس زنداني را داري که بي گناهي او به اثبات رسيده است.

                                                            نيازي به ان نيست که در برابر او جبهه بگيري.

مي تواني انچه که مي انديشي بر زبان بياوري انچه واقعا در دل داري.

ان ناسازگاريهايي را که موجب شده ديگران قضاوت درستي از تو نداشته باشند او مي فهمد.

                                          با او ازادانه نفس ميکشي . در برابر او مي تواني به نارساييها حسادتها تنفرها اخگرهاي شريرانه

پستي ها و پوچي هاي وجودت اعتراف کني.

                                     با چنين اعترافي خواهي ديد که چگونه همه رخت بر مي بندند و

                                            در اقيانوس سپيد وفاداري دوست محو مي شوند.

او درک مي کند.با او نيازي نداري که مواظب باشي

مي تواني با او درشتي کني بي توجه باشي

بهتر از همه مي تواني با او ملايم باشي تفاوتي نمي کند.
                                                                         او دوستت دارد

او مي فهمد اري مي فهمد.

با او مي تواني گريه کني نغمه سرايي کني بخندي دعا کني.

در اشکار و نهان او شاهد است مي داند و بر تو عاشق است.

دوست کيست؟باز مي گويم:

                                                          کسي که با او شهامت ان مي يابي که خودت باشي.


پس به حرمت همان پاکي دوست ,قسم ميخورم خاطرم را از وجود مهربانش پاک نکنم.

 

**امروز فرشته هاي آسمونم جشن گرفتن آخه تولد همتاي زميني شونه
,کسي که يه همچين روزي خدا يهويي تصميم گرفت وجود مهربونشو به من هديه بده
 نميدونم پاداش کدوم کاره خوب نکرده.....خدا جون هزار بار ممنون.
با اينکه تو اين روز قشنگ نمي تونم پيشش باشم
اما از همين جا ميخوام بهش بگم خيلي دوسش دارم و تولدشو جشن ميگيرم....

 

فرزانه جونم تولدت مبارک


+ نويسنده سه شنبه یازدهم فروردین 1388

ساعت 20:55

توسط مسافر |

حرفهاي ما هنوز نا تمام         تا نگاه ميکني:
                                                                وقت رفتن است!!
باز هم همان حکايت هميشگي
پيش از آنکه با خبر شوي
                                       لحظه ي عزيمت تو ناگزير ميشود.
آه.....
  اي دريغ و حسرت هميشگي
                                                                          ناگهان چقدر زود دير ميشود!!!!!


*بازم سلام ...و بازم مثه همیشه
*آرزوی به بار نشستنم هست چه کنم که درختی خشکم!
*یا رب این آدم خاکی تنهاست.
********** راستی پیش پیش سال نو مبارک..امیدوارم ساله خوبی داشته باشین

* ....اينم يه قانون ديگه!!

*نميدونم چرا ميام اينجا ...شايد واسه اينکه لابلای این حرفا و جمله ها خودمو پیدا کنم....

*دوره ارزانيست … شرف اينجا ارزان … تن عريان ارزان … آبرو قيمت يک تکه نان ... و دروغ از همه چيز ارزانتر … و چه تخفيفي خوردست ، قيمت هر انسان!!

*خدا حافظ اي شعر شبهاي روشن....خدا حافظ اي آبي روشن دل,.....خداحافظ اي عطر شعر شقايق,.......خدا حافظ اي همنشين هميشه,...... خدا حافظ اي داغ بر دل نشسته...... تو را مي سپارم به دلهاي خسته......,تو را مي سپارم به ميناي مهتاب,.....تو را مي سپارم به دامان دريا......,تو را مي سپارم به روياي فردا....به دل مي سپارم تو را تا هميشه.

+ نويسنده یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

ساعت 20:58

توسط مسافر |

دلم احساس غم دارد در اين انبوه ويراني كمي تا قسمتي ابري و شايد باز باراني!


a.سلام....شاید از رو بیکاری شاید بی عاری شاید بهونه های الکی این روزای دلم....تصمیم گرفتم بنویسم....اما نمیدونم از چی!!!یا از کی؟!
تنهایی ؟! اونم تو اوج شلوغی آدما...تو اوج ابراز احساسات گنگشون.....تو بودنای بی دلیلشون.....آخ که چقدر دلم پره!!؟ از کجاش واست بگم بهتره؟؟
از لبخندای خشکی که ماسیده رو لباشون!؟ یا از نگاه منتظر بیرحمشون؟! آخ که چقدر دلم گرفته........چقدر دلم میخواد حرف بزنم اما با کی نمیدونم .. از چی

نمیدونم....! فقط کاش ..بین ما این همه فاصله نبود!! تقصیر کسی نیست.
چطوره از دلتنگیام بگم؟! دلتنگی واسه روزای که انقدر آروم گذشتن که حتی فرصت نکردم حسشون کنم.....دلتنگی واسه کسایی که عزیز شدن انقدر که

دوریشون شده بود کابوس هر شبم....اما دورشون کردم...شدم تعبیر کابوسم....ولی تقصیر من نبود!!؟
از مدرسه بگم؟نه اونم تا 1 ماه دیگه تموم میشه منو میزاره با یه عالمه خاطره...تلخ و شیرین...یه دلتنگی به همه ی دلتنگیام اضافه میشه! خدا رحمم کنه...!
اوه الان که فکر میکنم میبینم چقدر خاطره دارم از تک تک آدمای اون مدرسه...از کسایی که تو شادیشون گاهی وقتا از خودشون شادتر بودم...!
تو ناراحتی و میون اشکاشون از خودشون ناراحت تر... آدمایی که بعضی وقتا کاراشون مثه یه پتک محکم میخورد تو سرم...شاید عادت بدی باشه ..نباید انقدر

وابسته میشدم..اما دست خودم نبود 7 سال باهاشون زندگی کردم!! این وسط حساب یه عده جدا شد .. شدن همدم و همراه....ظاهرا" که اینطور بود..باطنش و

نمیدونم..!
 از کنکور بگم....!؟ اهل تظاهر نیستم ..... نمی دونم چرا مثه بقیه واسم مهم نیست.از اینکه قبول بشم خوشحال میشم اما ناراحتیم بیشتر از خوشحالیمه!!شاید

میگی واسه اینکه درساتو نخوندی اما نه...مطمئنم حتی اگه خونده بودمم همینطور بودم....؟چرا.....! از این قسمت به بعد زندگیم اصلا" خوشم نمیاد...کاش خدا یه

فکری به حاله من کنه!!!!

خلاصه اینکه....اینجا همه چی شلم شورباس....خودمو سپردم به تقدیر... واسه تمام همسنام تو اون مدرسه هم ,آرزوی موفقیت دارم ,واسه تک تک شون ...

امیدوارم هر جا که میخوان قبول بشن... و منو بخاطر بدیام طی اون 7 سال ببخشن...!

**یکم سبکتر شدم...خداحافظ**

+ نويسنده یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

ساعت 20:43

توسط مسافر |

به نام خدايي كه هستي را با مرگ ،دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ،رنگين كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ … و من را دلتنگ تو آفريد …

آي آدمها

 که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

يک نفر در آب دارد مي سپارد جان

    يک نفر دارد که دايم دست و پاي ميزند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين که مي دانيد

آن زمان که مست هستيد از خيال دست يازيدن به دشمن

آن زمان که پيش خود بيهوده پنداريد

که گرفتيد دست ناتواني را       تا توانايي بهتر را پديد اوريد

آن زمان که تنگ مي بنديد بر کمرهايتان کمربند

         در چه هنگامي بگويم من    يک نفر درآب دارد مي کند بيهود جان قربان


 

ي.اول سلام چون میگن سلامتی میاره. اینکه چطورین و چه خبرم که از رو عادت همیشه میگیم؟! این وسط  نمیدونم چی, اما یه چی کمه....؟

2.اصلا" دلم نمیخواد راجع به درسم یا کنکور حرف بزنم.. اه اه .. تهوع آوره... این همه موضوع مهم ... حیف وقت نیست؟

3.اوضاع میزون نیست نمیدونم چرا؟یه جاش میلنگه!؟ دلم زده به سرش.... چی؟؟ عاشق؟؟ منو چه به این حرفا... البته عشق آره!! اما نه اون که تو فکر میکنی.

4.این همه قانون با این همه مقررات جدیدا" شده مته ی روح..... می گن باید ساخت..اما نگفتن تا کی؟!

5.آخر همه ی کارا آخر همه ی حرفا آخر همه ی بودنا یا شایدم نبودنا خلاصه آخر همه جا و همه چی.....میسپارمت به خدا...خدا نگهدار.

 

+ نويسنده جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

ساعت 22:4

توسط مسافر |

زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “

پ ن1:يهو به سرم زد بيام بلاگ UP کنم!!اما دقيقا" نميدونم چرا؟

پ ن2:اقا / خانم "زياد مهم نيست" از نظراتتون ممنون اما من منظورم اينا نبود اگه لطف کني دفعه بعد که مياي اينجا يه آيدي بصورت خصوصي برام بزاري ممنون ميشم...اين يه دعوت به مصاحبته!! خوشحال ميشم.

پ ن3:يه حرفه خيلي تکراري که خودمم ديگه خسته شدم انقدر گفتمش==>دلم خيلي گرفته! از خودم از اين جماعت به اصطلاح مدرن.......!

پ ن4:فکر کردن به آرزوهايي که اين روزا آرزوي هيچکس نيست خنده داره؟؟! يا اشک آور.......؟

پ ن5:احساس غريبي تو يه جاي شلوغ که هر طرف سر ميچرخوني يه آشنا ميبيني ,خيلي سخته, نه؟ کاش يکي پيدا ميشد!!

پ ن6: حرفاي تکراري سرمو درد آوردن... به جرم اين همه حرف که هيچکدوم حرف نيست توسکوت اين همه همهمه سرم درد گرفت...!!!!!!

پ ن7:ديروز که ديدمش آبي بود اما امروز سبز!! ميگفت اونجا دريا بود اينجا درخت!!!!!! شايد فردا کنار کلاغا سياه  بشه! يه انسان تو لباس بوقلمون...!

***و هميشه پايان, تکرار همين يک حرف است,"بدرود"

+ نويسنده چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

ساعت 17:53

توسط مسافر |

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند.

کسي نه شاخه گلي مي آورد

نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند.

وقتي رفت

همه آمدند برايش دسته گل آوردند

سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش نفس کشيدن بود

(نظرت چيه؟ اينطور نيست؟)

 

*امروز بالاخره امتحانام تموم شد اما حکايت همچنان باقي است آخه خير سرم پيش دانشگاهيم (بگو ماشالله)!!!

**راستي يه جنابي آقا يا خانم "مهم نيست" تو نظرات پست قبلي يه چيزايي فرمودن خواستم خدمتشون عرض کنم که "من همچين قصدي ندارم که اتوپيا يا آرمانشهر بسازم هيچ جاي وبلاگمم نگفتم همچين قصدي دارم اگرم گفتم حتما" اشتباه نوشتاري بوده! بابت عنوان وبلاگم اگه دقت کرده باشين فقط يه پارادوکسه که با توجه به آرمانا و آرزوهاي خودم انتخابش کردم کاري به جمع و اجتماع اينجور چيزا هم نداشتم.... از نظرتونم ممنون هر چي باشه قابل احترامه! خوشحال شدم"

***Alt...Ctrl.....Delete ===>>> خداجونم جز تو, همه "end task"

****باور کن که هيچ فرشته اي روي زمين وجود نداره! اينجا فقط پر از آدم و آدم نماست...(اگه توام رو زميني جسميه روحت اينجا نيست)

**تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه؟؟!! چند وقته اينطوريم..شايد واسه اينکه جديدا" بخاطر اشتباهاتم خيلي خودمو دعوا ميکنم!!!! البته تو بعضي مواقع حقمه!!

***ما زندگي ميکنيم تا قيمت پيدا کنيم نه به هر قيمتي زندگي کنيم !!؟

**نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار

  **قربون همتون تا بعد باي**


+ نويسنده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

ساعت 19:55

توسط مسافر |

قصه‌ي کهنه دروغ بود
من و ما بچه‌گي کرديم؛
که به جاي قصه خوندن؛ قصه رو زنده‌گي کرديم...

                                       در ِ آرزو رو بستيم
                                                        دل‌امون به قصه خوش بود؛
                                                  رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچه‌کش بود...

                     حالا تو قحطي رويا اجاق ترانه سرده؛
                                   کسي رو بخار شيشه دلُ نقاشي نکرده...

                سر وُ ته زدن به ديوار
                      برگ آگهي ترحيم؛
                                        يه نفر نوشته جمعه
                                         رو همه برگاي تقويم...

چرخ‌وُفلک مي‌خواستيم؛ فلک نصيب‌امون شد!
ساده‌ي ساده بوديم؛ کلک نصيب‌امون شد!
دنبال يه حقيقت؛ تو آينه‌ها مي‌گشتيم؛
اما تو قاب گريه؛ ترک نصيب‌امون شد!

یغما گلرویی

پ ن1: منم از طرفم وبلاگم جنایات غزه رو محکوم میکنم!!!!!!!!!!!!!!!! ((یکی نیست بگه محکوم کردن شما چه درد میخوره آخه..))

پ ن 2:آخ.. امروز امتحان هندسه تحلیلی داشتم.. الان بد جور وجدانم درد میکنه... چون خیلی اسون بود اما من مثه همیشه خوب نخونده بودم ((!!!؟))

پ ن 3:داداشم و خانمش دارن بچه دار میشن ! بچشون دختره.... دیروز یه نفر ازم پرسید بچشون چیه؟ گفتم دختر... یه طوری نیگا کرد که میخواستم بزنم لهش کنم... بعدم گفت: میدونی به نظر من دختر پسر فرقی نمیکنه.!!! ((کاملا" از قیافش معلوم بود!!))

پ ن 4: الان دقیقا" یه هفته و 1 روزه که مامان بابامو ندیدم!!و دقیقا" 2 هفتس که آجیمو ندیدم!!! دلم بد جور تنگیده... حسه یه عدد گنگو دارم که زیره 4تا رادیکاله!!!

پ ن 5:حواس خدا سر جایش نیست که اینقدر لحظه های نبودنت طول می کشد زمان ایستاده است و عقربه ها به گذشتن تظاهر می کنند.
سرم درد می کند ولی هذیان نمی گویم خودت بیا به ساعت من نگاه کن!
 
پ ن6: هي فلاني زندگي شايد همين باشد؟يک فريب ساده و کوچک!!

فعلا" قربون همتون

 

+ نويسنده یکشنبه پانزدهم دی 1387

ساعت 16:13

توسط مسافر |

امروز وقتي دلتنگ لحظه هاي نبودنت ، بودم
وقتي لبريز شده بوديم از نبودنهاي بي دليل اين روزها
تمام هستيت را درون سه نقطه هاي هميشگي ات جاي دادي و به سويم نشانه رفتي
بي آنکه بداني
من اين روزهاهيچ نمي فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بي صداييت
بي آنکه بداني من بودنم را درتمام بود و نبودت ,در پشت تمام خنده های غم آلودت خلاصه کرده ام
آخر تمام بودنت ميان يک سلام ویک نگاه و غمی سنگین جاي گرفته است
پس من به همان وجود بسنده مي کنم
تا هيچ گاه پاياني در کار نباشد
براستي ما چه ساده به هم پيوند زديم ثانيه هامان را
 به سادگي من ناباورانه به باور بودنت رسيده ام
تو باور لحظه هاي من شده اي وقتي تمام بودنم را مال خود مي کني ديوانه مي شوم

این روزا خیلی خسته ام...خیلی خسته...تکیه داده بودم به دیوار دلم اما خودم با همین دستام زدم خرابش کردم....حالا انقدر واسادم رو پام خسته شدم....اه..اصلا"

من چرا اینارو واسه تو میگم؟! مگه واست فرقیم میکنه؟ خسته و ناراحت یا آروم و بی درد؟؟؟بی اینکه بدونی داری با خنجره نگاهت تیکه پارم میکنی!! قصدت

چیه؟ ولش کن .... میگذره...حتی اگه به قیمت نابودی تمام تنم....تو اگه واست مهم بود اون نقاب مصنوعیتو فقط واسه یه لحظه کنار میزدی تا مجبور نشم تو هر

نفسی که کنارت میکشم خودمو مواخذه کنم واسه بودن.....آره خیلیییییی خسته ام.....اینجا یکی نیست به من بگه چرا وقتی خودتو داغون میکنی که یه نفر فقط یه

نفر کسی که تمام بودنته یه کم نفس بکشه به جرم نامردیو بی معرفتی حکم تنهایی برات میبرن؟ تو میدونی چرا؟؟


+ نويسنده یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

ساعت 16:57

توسط مسافر |

RSS